مــهــــــــــــــــــربـانی
برای کسب محبت خود را سرشار از ان نمایید تا اهنربا وار جاذب تمام مهربانی ها گردید
+این روزها شانه هایت را بدجور کم میارم برای گریستن. +بی خوابی زده به سرم باز پناه اوردم به کلبه ی تنهایی و قدیمی خودم. *وقتی با انگشتانت حساب می کنی چند ساله شده ای و انگشت کم می آوری دلت هوری می ریزد توی هم. از بزرگ شدن می ترسی.مثل من.دوستش هم نداری. لب هایت هم که بسته باشند نگاهت حرف ها را می زنند لازم نیست لب بگشایی لب های مهر شده هم حرف می زنند... . به درخواست بعضی از دوستان گلم در کامنتای خصوصی عکسهایی از خانواده ام رو براتون تو ادامه ی مطلب گذاشتم. بنا به دلایلی رمز این پست تغییر می کنه خواهش می کنم بعد از گرفتن رمز و رویت عکسها خبرم کنید لطفا آدرس وبلاگتون رو یادداشت کنید ممنون شهریوركه مي آيد يادم باشد تمام عاشقانه هايم را جمع كنم توي يك قوطي و بروم بالاي پشت بام وقتي كه نسيم مي آيد همه اش را بريزم روي سرش تا اولين نفر باشم كه تمام دوستت دارم هايش را هديه مي كند به او ... شهریور كه مي آيد يادم باشد با كفشهايم روي سنگ فرشهاي خيابان راه بروم تا تمام برگهاي خوش رنگ كف پياده رو ها را گاز بزند و از دل اين همه خش خش، لهجه اي با طعم سيب هاي ترش در گوشم همش بگويد دوستت دارم .شهریوركه مي آيد يادم باشد به كلاغها كاري نداشته باشم و نگويم كه چرا قار قار هايشان پر از عصر جمعه مي شود وقتي دلم ناغافل مي گيرد و مي رود در يك روياي خيس. شهریوركه مي آيد دوست دارم تو هم بيايي، دوست دارم اين بار هر دو با هم بنشينيم كنار پنجره وقتي كه باران مي بارد. دوست دارم تو هم شيشه پنجره را ها كني و يك آدمك بكشي كنار آدمك من . تو و این روز هر دو با هم مال من باشيد تا ديگر ترديد نداشته باشم از اينكه خوشبت ترين آدم دنيا هستم. *سالگرد ازدواجمونه نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم... *چقد دلم میگیره از اینکه با رمضان وداع کنم بدرود ای ماهی که تا تو بودی، امن و سلامت بود. بدرود که سرشار از برکات بر ما آمدی و ما را از آلودگیهای گناه شست و شو دادی. بدرود که به هنگام وداع از تو نه غباری به دل داریم و نه از روزهات ملالتی در خاطر. **پیشاپیش فرا رسیدن عید رو به همه ی شما دوستان تبریک میگم . ***عزیزانم نوشتن زود بهنگام این پست بعلت غیبت چند روزه ام برای سفریه که در پیش دارم . بارالها چقد محتاج این شبهای قدرم که بدون هیچ مانعی فقط با خودت درد ودل کنم وامیدوار به مغفرت و رحمتت باشم چه شیرینه بندگی ات در این ماه....چه حلاوتی داره درد دل با میزبان مهربانی ها در این ماه....چه لذتی داره حرف دل با تو گفتن و دست نیاز به سوی تو دراز کردن..... ـ به یاد همه ی دوستان مهربانم هستم والتماس دعا دارم از تک تکتون. میخواستم بگم اگه هستن وگذرشون به اینجا میوفته حتما از خودشون یه نشون واثری بگذارن چون میخوام یه خونه تکونی تو لینکا داشته باشم.ممنون باخودم فکر می کنم که زندگی چقدر بالا وپایین داره هر روزش یه جوره. هم سختی داره هم لذت، هم شادی داره هم تلخی و هم همه چی که با هم قشنگش می کنن. البته به شرطی قشنگ میشه که بتونیم باهاش کنار بیام. باهاش حرکت نوسانی و مواج داشته باشیم؛ عین یه نمودار سینوسی. باید بتونیم با گریه هاش گریه کنیم و با خنده هاش بخندیم. با سختیاش درس بگیریم و با لذتش به اوج برسیم. حتی اگه بلد نیستیم باید یاد بگیریم. اینجوری میشه زندگی رو دوست داشت و ثانیه هاش رو بلعید و احساس خوشبختی کرد. اینجوری میشه به سبکی ابر شد و تا آسمون بالا رفت. اونوقت از اون بالا همه چی قشنگه... حتی روزای سخت و تلخ و غیر قابل تحمل... بله ۲۱ تیر ماه روزی که خدا نام مقدس "مادر" را به من بخشید و یه دخمل چشم آبی تپل مپل سفید بهمون عطا کرد از اونروز ۱۴ سال میگذره و ماشالله دخترم الان برای خودش خانومیه. ـ دوست داشتم این پستو زودتروبه موقع بنویسم ولی بعلت قطعی نت وبعدش مشغله ی زیادی که این دو روز داشتم این پست با تاخیر دو روزه نوشته شد از این بابت از همتون عذر میخوام. ـ میخواستم از عکسای کودکی دخترم براتون بذارم که طبق معمول بلاگفا اجازه نداد. تو خیالت چی داره میگذره باز بسه دیگه با خودت رویا نساز توزمین رویا که قد نمیکشه تا تهش خواب ببینی کابوسه باز این جا ادما رویا ندارن رو زمین سر روی آجر میذارن صبح اگه خواب بمونن بیدار نشن با لگد رو گورده شون پا میذارن پر پروازتو بکن رو زمین قدم بزن اونا که زجر میکشن به آسمون نزدیکترن حتی پاهاتو شکستن کم نیار تکون نخور سرتو بالا بگیر رو زانوهات قدم بزن باز به چی زل زدی اشتباه نکن اینجوری به اسمون نگاه نکن هر چی بالاتر بری کوچیک میشی خودتو تو ابرا زابرا نکن بپوشون بال وپر کاغذیتو پا به پای سایه ها قدم بزن بذار آسمونو از یاد ببرن تو هم از رویای پرواز دل بکن پر پروازتو بکن رو زمین قدم بزن اونا که زجر میکشن به آسمون نزدیکترن حتی پاهاتو شکستن کم نیار تکون نخور سرتو بالا بگیر رو زانوهات قدم بزن (محسن شاه محمدی)
ادامه مطلب
میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام همیشه منتظر بوده ام .
منتظر روزی که دیگر دلم از نارنجی غروب هیچ نمیگیرد..... و نارنجی غروب به اندازه ی تمامی پگاه ها برایم سپید است
و من به پائیز گفته ام که حتما مداد رنگی هایم که او کم دارد برایش خواهم آورد تا بهار ،دیگر دلش را نسوزاند با رنگ و من و پائیز
سی وپنج پاییز است که از پشت بید مجنون هایی که به باد باج نمی دهند صدا می زنیم و او هنوز نه عشق آورده است ،نه مداد رنگی .
و من نمی دانم چرا به پائیز قول داده ام که او آن عصری می آید که مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی،که پائیز سر باشد از بهار ،و او دلش به این خوش است که یک روز مدادی خواهد داشت از جنس سفر طلایی دردهای برباد رفته اش.
من و پائیز می دانیم که او اهل اواسط بهار است و من یک روز که در هیچ تقویمی نیست .برای من رسیدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد .آمدنش را با فانوس و دعا و سنگ فرش مرمری از عشق به انتظار می نشینیم .از حالا تا بیاید من شاعری میکنم و پائیز نقاشی.


ـ یه دنیا حرف تلنبار شده تو دل مه!
| Design By : Night Melody |


